محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1304

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ايشان را آگاه كرد . با سوسن و صافى خلوت كرد و گفت : دايه زنى با مكر است و ما چندين رنج برديم ، ترسم كه حيلتى كند و بگريزد با پسر مكتفى ، و دو گروهى پديد آيد و به خواسته و خزينه لشكرى گرد كنند و تباهى آيد . مصلحت چنان است كه هر چه زود بر وى و او و پسر مكتفى را هر دو به حجره اى باز دارى ، و پسر دايه نيز بازدارى تا اين كار تمام كنيم . ايشان برفتند و پسر مكتفى را و دايه و پسرش را هر يك به جايى بازداشتند . و ديگر صافى را گفت : دختران مكتفى را بر ما حق است كه فرزندان خداوندان مااند ، و شك نكنم كه اين جادو دايه دل ايشان بر من و شما تباه كرده است ، برخيز و سوى ايشان شو ، و ايشان را از من تعزيت كن و بگوى كه امير المؤمنين تدبير كرده بود از جهت پسر خود و دانست كه راى نه صواب است ، و اين كودك خرد است و اين كار را نشايد و مملكت را نتواند داشتن ، و باشد كه كسى از بنى هاشم اندر اين كار طمع كند و اين پادشاهى بگيرد ، و اين كار از اهل بيت او بيرون شود . بدين سبب جعفر ، برادرش ، را نامزد كرد كه پسر پدر او بود ، و از برادران امير المؤمنين ، جعفر مهتر است و بخردتر ، و هم چون امير المؤمنين است هم عيال و هم رعيت را بدارد . و بدان خواست تا بيگانه بدين خاندان مداخلت نكند . و امير المؤمنين نيز بفرموده است كه جعفر را از پس من به جاى من بنشانيد ، و ما اكنون فرمان او خواهيم كردن . و امير جعفر شما را عمّ است و همچون پدر است . و هر چه شما از پدر مىيافتيد من قبول كردم و پذيرفتارم كه برسانم ، و ميان او و شما ميانجىام . و از اين دايه پيوسته ما و شما به رنج اندر بوديم كه هر روزى يكى را از ما سعايت كردى ، و ما را با امير المؤمنين اندر آغاليدى ، و هر روزى بر شما غمزى كردى و بد گفتى و دل امير المؤمنين بر شما تباه كردى ، و لكن شما را و ما را از بلا برهانيد . و پدر شما اگر برفت به جاى او عم بنشست ، او همچون پدر باشد . و من متقبل مىشوم بهتر از آن ان شاء الله تعالى . صافى اندر شد و ايشان را پيام داد و دلهاشان خوش كرد . و مكتفى را نه فرزند بود . صافى پيام عبّاس به همه برسانيد . و جواب ايشان به عبّاس آورد كه ما را نظر و اعتماد بر وزير است ، و به ايّام امير المؤمنين تا او بود به كارهاى ما او ايستاده بود ، و